آشنای غریب

سپید
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧

نقطه سر خط...

تمام نقاط این شهر می تواند خطوط ارتباطی من و تو باشد نقطه سر خط بعدی تو را خواهم دید...

مراقب باش اتوبوس خاطراتم ردت نکند...

حتی دو نقطه هم که نباشی هیچ توجیهی برای نبودنت ندارم...

داری روی نقاط حساسم دست میگذاری تا اینچنین به یک نقطه خیره بمانم...

تمام این سه نقطه ها را تو ساختی که مرا نا تمام...


comment نظرات ()
تک بیتی عرفانی از زنده یاد استاد سید غلامحسین قرشی
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱

وصف زیبایی تو هر چه کنم با اغراق

باز حسنت قدمی پیشتر از اغراق است


comment نظرات ()
عاشقا نه ها
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤

پرسید شبی ز من نگاری

از چیست مرا که دوست داری

لب بر لب او نهادم از عشق

گفتم تو به آن چه کار داری


comment نظرات ()
به مناسبت شهادت مولایم علی علیه السلام
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱

دوبیتی


علی عادل ترین مرد زمین است

عیار اعتبار ما به دین است

امام شیعه و سنی بدانید:

فقط مولا امیر المومنین است


comment نظرات ()
رباعی
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢

سلام به همه دوستان عزیز

بعد از مدتها باز مزاحم شدم.... البته با یک رباعی

دل در همه عمرم به تو انصاف دهد

کج هم برود دل به دلت صاف دهد

از شرم حضورت چقدر می ترسم

وقتی که بیایی و رخم  گاف دهد


comment نظرات ()
از ایوب تا حاتم طایی
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥

کوچه دلتنگ تو بود

بید مجنون رقصان

اطلسی ها لبریز

از لب این دیوار

دست من می لرزد باز هم یک دیدار....

.

.

.

دو قدم مانده به در تا بزنی

عشق را بر تن من

چقدر ثانیه ها کند شده

بی قرارم قدری

سرخ سرخ است هنوز

و حرارت دارد، صورتم شاید باز

تپش این دل بی حوصله ام تند شده

.

.

.

دو قدم مانده به در تا بزنی

من فدای تو  و  آن دستانت

تو مگر ایوبی که صبوری این قدر

با در و حلقه ی در

دست من می لرزد

باز هم یک دیدار

حلقه ی در فریاد

پای من تاب ندارد انگار

پسر همسایه

چه دفی میزند این بار ...

.

.

چقدر  پرده ی  دزدیده ی  این  پنجره بی تاب تو شد

من چرا دلهره دارم...

تو که ایوب شدی حضرت عشق،

محض این کوچه بیا حاتم طایی باش و

به سخاوت اینجا

تو ببخشا به پریشانی من

سالها آغوشت...


comment نظرات ()
آلاچیق
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱

- روزهای  اول  دلواپسی

  غصه هامان در گلو فریاد شد

 روی تنهایی ما خطی کشید

فصلی  از ناباوری   ایجاد شد

_ بی رخ او شاه دل سرباز نیست

 بازی ما بازی  شطرنج  بود

 ما برای زندگی شش خواستیم

 شانس هم با ما فقط تا پنج بود

_ سایه های ترس و وحشت بود ، آه

  التماس چشم ما بیهوده بود

 از چه می ترسی بگو آن شب چه شد؟

 واقعیت ! دست ما آلوده بود

_ شعله تردید را بالا کشید

 مرزهای عشق را نشناخت ، رفت

 روز اول مهربانی هدیه داد

روز آخر کار دل را ساخت ، رفت

_ شعله های آبی و سرخ گناه

 مثل دلهامان هزاران رنگ بود

 آتش ما زیر خاکستر نبود

در سکوت تلخ ما هم جنگ بود

_ دست بی رحم جدایی ها کشید

در نگاهش طرحی از پائیز را

کاشکی باور کند یک لحظه او

اشکهای بی سبب سر ریز را

_ مانده  از  آن همه شبهای تهی

چند عکس و نامه و امضاء و نام

می گذشت از پیش چشمم مو به مو

حرفهایش مثل یک فیلم درام

_ در هجوم اشکها گفتم بمان

پاسخ چشمش چه بی تصدیق ماند

باور تنهایی ما سخت بود

خاطراتم زیر آلاچیق ماند


comment نظرات ()
شب یلدا
نویسنده : مهدی چراغی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠

روزگاری دل من خوب به دریا می زد                           

طعنه برهرم نفسهای مسیحا می زد

عشق در جذبه چشمان تو می دید و شبی                 

 آتش عشق تو را بر سر و بر پا می زد

شب گیسوی بلندت ، غم چشمان سیاه               

 بوسه بر بوسه که لب در شب یلدا می زد

من و تو عطر گل نرگس و مریم شده ایم                   

 بوی این عشق به دل ، رایحه ما می زد

روزگارم به سیاهی همچو چشمانت بود                        

 دل من رنگ صبوریش به دریا می زد

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس